X
تبلیغات
ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز
شیشه ی پنجره را باران شست/از دل تنگ من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
سلام به تمام دوستان عزیزم

اگر شما هم مانند خیلی ها به دنبال کسب درآمد ساده و بی دردسر هستین پس به ما بپیوندین 

من خودم تازه عضو این سایت شدم ولی از امکانات عالی که میده شگفت زده شدم شما هم می تونین از طریق لینک زیر عضو این سایت بشین و تنها با قراردادن تبلیغات در سایت یا وبلاگ خود درآمد خوبی کسب کنین

لینک عضویت برای درآمد ساده و آسان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

وقتی این عکس رو دیدم حسابی خندیدم میذارمش اینجا تا شمام کمی بخندید بلکه از فکر و خیال گرونی و یارانه بیاین بیرون.... ای وای از دل جوونا ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط زیبا | 
"خدایا تو میبینی و سکوت میکنی ولی ... مردم نمی بینند و فریاد می زنند" "خدایا چه بی حساب و بی صدا می بخشی و ما... چه حسابگرانه تسبیح می گوئیم
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1391ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

حلول ماه مبارک رجب بر تمامی مسلمانان تبریک و تهنیت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

زندگی یک بازی درد آور است . زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم . کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را . بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را باهمین غمها خوش است . باهمین بیش و همین کمها خوش است
زندگی را خوب باید ازمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
وای تا حالا تو تمام عمرم این همه بدشانسی یه جا نیاورده بودم برای همین فکر کردم بنویسمشون تا  هیچوقت یادم نره که تو اون روز عجب آدم بدشانسی بودم

1.صبح زود وقتی از خونه در اومدم هنوز دو تا خیابون دور نشده بودم که ماشینو کوبیدم به یه ماشین که پارک کرده بود فقط برای اینکه به ماشینی که از روبرو می اومد نخورم برای همین مجبور شدم زنگ بزنم به باباجونم که بیاد ماشینو ببره و من با اتوبوس برم دانشگاه.

2.وقتی مجبور شدم با اتوبوس برم، اتوبوس رو اشتباه سوار شدم و سر از ناکجا آباد در آوردم.

3.تو دانشگاه جزوه ی یکی از پسرای کلاسو گرفتم و تو حیاط دانشگاه از دستم افتاد تو یه گودال آب.

4.بعداز ظهر وقتی با یه دنیا خستگی از دانشگاه در اومدم موقع رد شدن از خیابون وسط اتوبان پام پیچ خورد.

5.وقتی از اتوبان جون سالم به در بردم تو خیابون بعدی یه ماشین تا چند سانتی من نزدیک شد و بعد یهو زد رو ترمز هر چند بهم نخورد ولی از ترس سکته کردم.

6. دقیقا دو قدم جلوترش در حالی که هنوز تو شوک اون ترمز بودم خوردم به یه وانت و دستم زخمی شد.

و در آخر وقتی بالاخره به خونه رسیدم مثل یه آدم واقعا بدشانس نشتم سر جام و به روز مزخرفم فکر کردم.

شاد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
 تقدیم به آقایونی که از خود راضی ان و خانم ها رو ناقص العقل می دونن این یه تلنگره که یه کم بخندین و سعی کنین که تجدید نظر کنین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
روی صحبتم با شماست طرفداران نانسی عجرم

نمی دونم این موضوع رو می دونین و طرفدارشین یا نمی دونین

اگر می دونین واقعا براتون متاسفم که طرفدار همچین آدم کثیفی هستین

و اگر نمی دونین بهتره تجدید نظر کنین

و اما عنوان خبر: این خانم عرب که همه جای بدنش عملیه و هیچی از خودش نداره واسه ما ایرانیا دم درآورده که باید قیچی بشه

پس برو به ادامه ی مطلب و سپس نظرتو بهم بگو...
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
فقط ببین و بخند و ازم تشکر کن که خوشحالت کردم و باعث شدم تا دقایقی اول با تعجب و بعد با خنده بهش نگاه کنی...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
من به زنِ وجودم افتخار مي کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط زیبا | 
اگر ندیدین ببینین خیلی باحاله

این عروسک باربی که دنیا رو پر کرده از رو این خانم درستش کردن..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط زیبا | 
اگر دلشو ندارین نیبینین!!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط زیبا | 
امروز چهارشنبه ست

بازم صبح زود ساعت ۶.۵ از خواب بیدار شدم و تو این هوای سرد اومدم دانشگاه

ای بابا بازم من اومدم  و استاد نیومد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط زیبا | 

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

باران برای کسی تکراری نمی شودهر وقت که ببارد دوست داشتنی است و تو همان بارانی

 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
من به سراغ سرچشمه ای رفتم که در ورای کوهستانی دوردست در آن سوی افق های مایوس زمین از دل سنگ می جوشد تا جرعه های سرد و گوارایی از آن آب ارمغان آرم ـ ارمغان برای کبوترانی که همه در ظلمت پرواز کرده اند ـ به کوهی آتشفشان رسیدم که هوایش از لهیب بخارهای غلیظ و سوزنده پر بود؛ که زمین اش ؛دره و دشت اش از سیل هولناک آتش های مذاب پوشیده بود...

آری من به این چشمه رسیدم؛ این بود چشمه سار من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

معلم پای تخته داد می زد .

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ...

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک , غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است .

از میان شاگردان یکی برخاست  همیشه باید یک نفر به پا خیزد .

به آرامی سخن سر داد .... تساوی اشتباه فاحش و محض است ,

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره شد . و معلم مات بر جا ماند .

و او پرسید اگر یک  انسان واحد یک بود .

آیا باز هم یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت  .......

معلم گفت: آری برابر بود

و او با پوز خند ی گفت : اگر انسان واحد یک بود !

آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود ,

و آنکه قلبی پاک و دستی تهی  از زر داشت پائین بود

اگر انسان واحد یک بود ,

این تساوی زیر و رو می شد.

حالا می پرسم : اگر یک با یک برابر بود

نانه مال مفت خوران از کجا آماده می شد

یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد

اگر یک با یک برابر بود   .

پس که پشتش به زیر بار فقر خم می شد ,

یا که زیر ضربت شلاق له می شد  .........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

 

به طور قطع و یقین خداوند مرد را قبل از زن آفریده است اما حتما می دانید قبل از پدید آمدن شاهکار نهایی یک چرک نویس لازم است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
زن فقط یک چیز را پنهان نگه می دارد و آن هم آن چیزی است که نمی داند. (ضرب المثل انگلیسی)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
در آغاز هیچ نبود، كلمه بود، و آن كلمه خدا بود.

و كلمه، بي زباني كه بخواندش، و بي انديشه يي كه بداندش، چگونه مي تواند بود.

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود؛

                                    و با نبودن چگونه مي توان بودن؟

و خدا بود، و با او عدم؛ و عدم گوش نداشت.

 حرف ها هست براي گفتن، كه اگر گوشي نبود، نمي گوييم.

و حررف هايي هست براي نگفتن؛

حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند

حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند

و سرمايه ي ماورايي هر كسي،

                           به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد؛

حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا،

كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند؛

                      و كلمات هر يك، انفجاري را به بند كشيده اند؛

كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند.

اينان هماره در جست و جوي مخاطب خويش اند؛ اگر يافتند يافته مي شوند...

و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

در سرزمین عاطفه هایم چون گل روئیدی و من باغبانی آموختم اما کدام گل احساس

 باغبان را می فهمد آیا هیچ گلی هست که باغبان را به اندازه ی یک قطره شبنم یا

یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

همان طور که شاپرک ها نمي توانند دشت آبي اسمان را از

ياد ببرند من هم چشمان زيبايت را نمي توانم فراموش

کنم . تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم

جاي دارد ، اي کاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل

چشمانت ساخته ام تا قلب مهربانت مداوايي باشد براي

 عشق پاک و مقدسم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط زیبا | 

فقط یک بوسه با من باش ترانه ساز دیروزم

که من آواره ی لبهات در اوج گریه می سوزم

فقط یک بوسه با من باش به قد عمر یک لبخند

به قد عمر یک بوسه در این مرداب بی پیوند

در این دوزخ تمامم را به برق چشم تو دادم

سکوتم خواهشی گنگ است برس امشب به فریادم

در این کنج خراب آباد فقط یک بوسه با من باش

مرا یک لحظه تو ما کن و کل عمر دشمن باش

همین امشب پناهم باش که جانم امده بر لب

مرا گم کن در آغوشت در آن آتش همین امشب

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط زیبا |